پشت این واژه های خاموش !
با عرض سلامی گرم و دیرگاه به دوستان عزیز و گرامی ام
از اینکه این همه به من لطف و محبت داشتید و با وجود تعطیلی مدید این بلاگ بازهم دوستانی ابراز محبت کرده اند متشکر و سپاسگذارم و از بابت اینکه دعوتشان را به ادامه دادن اجابت نکردم شرمسار و عذرخواه هستم.
شاید نیاز به ایراد عذر و بهانه و علتی نباشد که نمی آورم.
تنها بجز اینکه لازم می دانستم با تشکری ساده محبت های دوستان را پاسخی داده باشم. ازآنجاییکه این بلاگ غیر از رسالت ابراز نظرات و تراوشات ذهنی ام و افضات رنگ وارنگم و نمودارهای دیدگاه هایم خاصیت دیگری هم داشت و آن این که وسیله ارتباط من با چندتایی از دوستان بسیار عزیزم بود که به پست الکترونیک عادت ندارند یا کمتر برای ارتباطمان استفاده می کردیم و این مدت بخاطر وضعیت این بلاگ بیخبر و مهجور از هم ماندیم، آمدم که اطلاع دهم: مادامی که این کلبه کبود را پرشین بلاگ باز نگاه می دارد هر از گاهی به اینجا سرکی می کشم که اگر کسی دوستی عزیزی التفات کرده و خطی نوشته باشد حتما ببینم و حتیالمقدر سعی می کنم بنحوی پاسخی بدهم.
بخصوص دوستان عزیزم در آلمان اسکاتلند استرالیا امارات و اقصی نقاط عالم که دسترسی تلفنی و گاهی حتی ایمیلی دقیقی نمی توانیم داشته باشیم.
من پشت این واژه های خاموش در سکوت نشسته ام و به تو می اندیشم.
شاد و سربلند باشید هرکجا که هستید.
بهار ۸۶ مبارك

سلام
خيلي وقته - فكر كنم - كه همينجوري آنلاين و في البداهه ننوشتم و پابليش نكردم. مدت هابود كه سعي ميكردم نوشته هاي پست هام رو با وسواس قبل از اتصال به شبكه بنويسم و دست كم يكي دوباري مرور كنم.
اين روزها بيشتر از گرفتاري هاي روزمره، اوضاع افتضاح اينترنت، هم از لحاظ تكنيكي و هم از جنبه هاي امنيتي و شان حريم هاي خصوصي، من رو فراري داده از دنياي سايبر.
چند وقت پيش، ته يكي از شب هايي كه وقت و حوصله رو با هم توي رختخوابم گير آورده بودم نگاهي به يادداشت هام كردم: پر از حرف هاي نگفته ... !
(اينجا علامت گيومه نداره ؟ پس تو چي نقل قول كنم؟ پرشين بلاگ و اين بي استانداردي هم ضدحاليه ها ! )
ُُ ... هر دانه برفي به اشكي نريخته مي ماند ، به حرفي ناگفته .... ُ ۱ و ۲
از سال ۸۴ تقريبا از ادامه يادداشت هاي معلمي3 دوران خدمت ام همينجور مطلب نوشته و بايگاني شده بود كه تلنبار شده بود رو هم و به نظرم خيلي هاش هم در حد همين مطالبي كه تا بحال به خورد دوستان مظلوم و با محبتي كه سر مي زنند هر از گاهي، دادم بودند و بعضي هم يه سر و گردن بهتر شايد! حس گسي زبونم رو كرخت كرد.
دلم واسه وبلاگ و دوستاي وبلاگيم تنگ شده بود،واسه اميد و سپهر و سعيد. م .ساده و همه حرفاي ريز و درشت و پرچونگي هاش تنگ شده بود، واسه همه جاهايي كه سر مي زدم و حرف هايي كه گوش مي دادم و نوشته هايي كه فكر مي كردم بهشون...
خلاصه واسه همه دنياي كوچيك اين آدم هاي بزرگ و متفاوت ... تنگ تنگ شده بود.
اما عجيب و بي سابقه اين بود كه شوقي براي برگشتن بهش نداشتم.
تنها وسوسه اداي ديني مونده بود ته دلم به يه توهم خيالي : يه چيزي واسه اونايي كه خبرت رو از اين دريچه كوچيك كبود مي گيرن بگو، خبري بده ... ببين سر زدن به لونه سرد دوستايي كه يه وقتي نفس گرمشون رو با تو تقسيم مي كردن و بيخبر رفتن، تو وبلاگاشون چقدر زمستونيه ... ! بدون اينكه بدوني چي شد ييهو غيب شدن !
علي نوشته سوژه براي نوشتن كم آوردم و تعجب كرده بقيه از كجا ميارن!
هر كسي يه جورايي درگير چيزهايي شده كه حتي اگر بخواد هنوز ادامه بده – ناخودآگاه - زندگي دور و منفكش كرده از اين دنياي كوچيك موهومي كه باهم مشترك بوديم.
پرنده آزاد دريايي، آواز خسته اي ساز كرده ... ساز مي زنه هنوز ؟ !
نازي به يه تفال حافظ ختم كرده و رفته ... و ناخداي نائوتيلوس اقيانوس فكر و سوال داستان هاشو تعريف مي كنه اما ديگه خودش انگار توي حرفاش كم پيداست .
جوجه ها لابد ديگه بزرگ شدن و كمتر دلتنگي مي كنن، كوروش احتمالا هنوز براي دزد خونش دلسوزي ميكنه و فيلم و جامعه رو نقد مي كنه، ابراهيم براي حسني شكلك درمياره و حرص عباسي رو درمياره، لولوفر، بنفش رو تقديس مي كنه ... جديدترها ميان و فسيل تر ها جم و جور مي كنن ميرن... !
اتفاق غريبي نيست، گمونم همون اثر كرخت كننده و مسخ مانند زندگيه؛ و زمان، كه توي خاطره سرخرگ هاي پرشور و حرارت جواني همه ماها مثل يه فكر سنگين و گرانرو (ويسكوز) رسوب مي كنه و مي ماسه و مسير اين رودخونه كوچيك آزاد توي ذهن ها مون رو باريك مي كنه تا يه يه روز شايد مسدود كنه.
يه حركت واگراي نامريي هركسي رو به سمتي خلوت و اختصاصي هل داده و بعيد بنظرم مياد راه برگشتي باشه و اگر باشه به سختي بشه براش انگيزه معقولي پيدا كرد... !
جالب قضيه اينكه : طبيعيه ! كامكلا طبيعي است ، نه نشانه خستگيه نه از نااميديه نه دلسرديه نه دلتنگي نه ...
فقط خود ريتم زندگي آدم هاي عادي توي اين سرزمينه ... درست همين شكلي !
خيلي ها حتي زحمت نگاه كردن به اين قسمت داستان و توجيه اش هم نكشيدن، فرصت زياد نيست و زندگي سخت و اونقدر جا براي مصرف كردن فكرو انرژي و وقت تو داره كه اگر به اين داستان هيچ هم فكر نكردي، ايرادي بهت نمي گيره ! بيخيال اين حسرت هاي رمانتيك !
هيچكسي هم فرصت نمي كنه يادش بياد كه يه روزي روزگاري ... !
اما خوب بود... ! ... با هم حرف زديم، فكر كرديم، گوش داديم، نظر داديم، توجه كرديم محبت كرديم و ديديم و كلي چيزهاي خوب هم ياد گرفتيم و بزرگ شديم (حداقل سالمندتر شديم!) ... خوش گذشت. از آشنايي با همه خوشوقت و خرسند شدم.
مي دونم كه محروم موندن از نطرات و افاضات رنگ و وارنگ ام (حتي موارديش كه با عقل و احساس و ادراك نسبتي پيدا ميكرد) هم واسه شما مصيبت بزرگي نيست !
.... و هنوز نان گندم خوب است ... آب مي ريزد پايين ، اسب ها مي نوشند .
اوه ... راستي اداي وسوسه دين بنده : من خوبم ، ممنونم. بهتر از قبل ام مخصوصا اوقاتي كه فرصت فكر كردن ندارم. بيشتر وقتم رو با كار پر ميكنم. سخت افزار و نرم افزار با مسووليت محدود و ايده هاي خيلي محدودتر. روزگارم بد نيست ... تكه ناني و ... دريغ از سر سوزن ذوقي كه به كار كسي بيايد ! از همين چيزها !
شاد و سلامت و سرزنده و بشدت مشغول باشيد و آنقدر گرفتار كه فرصت غصه خوردن پيدا نكنيد !
---------------------------------------------------------------------------------------------------
1و2 ) اميدوارم درست نقل قول كرده باشم، شعري از مارگوت بيگل بود به نام، دلتنگي هاي آدمي را باد، ترانه اي ميخواند / ترجمه احمد شاملو (گمانم در كتاب : سكوت سرشار از ناگفته هاست)
3) Teacher's Notes . خاطرات و تجربه هاي دوره سرباز معلمي ام بود. حيف شد.


وقتی تو نبودی . همین !
غزل سلیس زنده ای از دوستی صاحب ذوق مثل وزش یک الهام ناگهان سرشاخه های خواب آلوده و مه فسرده قلم را یک شب تکاند و چند جمله ای مثل میوه های کاج بارید روی کاغذ:
کنار سفره ی گسترده ای ز تنهایی
که مانده خالی و بی رونق از شکیبایی
نشسته ایم چند ساعت و اندی به انتظار
من و دل غم دارم و این بغض بی قرار
طـنــیـــن جــام سـکـوت غریـب بغض آلود
تـرانـــه شــب یلــــــــدای بی توی ما بود
غـــزل میــان هجــاهــای هق هق ام درماند
تو نیستی و همین! حرف دیگری هم ماند ؟
هرقدر سعی کردم نشد لینک نشانی آن الهام ناگهان را اصلاح کنم. ناچار آدرسش را اینجا می گذارم:
http://neshany.persianblog.ir/post/39/
بدون عنوان
سلام
من خوبم.
خيلي تاخير داشتم. شايد اونقدر كه بعضي از دوست هاي وبلاگي ديگه از نوشتنم نااميد شده باشند. اونم توي بلاگ اميد !!!
نه توضيحي دارم . نه بهانه اي .
نوشتنم نمي آمد. فقط همين.
شايدم نوشته هام راهشون رو گم كردن. وقتي كه كاغذهاي سياه مشق دنبال مقصدي نمي گردن يا به جايي نرسيدند.
به بعضي ها گفتم كه تعطيلم يا وقت نمي كنم يا امان از اين روزمره هاي كند نفس گير ... يا هر چي !
در هر صورت من خوبم !
دوستتون دارم و شايد يك روز خوشگل زمستوني يا هر فصل ديگه دوباره چيزي اونقدر حس هام يا عصب هام يا احيانا فكرهام رو قلقلك داد كه دوباره شروع كردم به ادامه دادن !
شاد و پاينده باشيد.
ارادتمند : سعيد
شعار !
اون چيزي كه ميگي فقط يه شعاره ! اما اگر به اوني كه انجامش مي دي توصيه كني بقيه مي تونن درموردش فكر كنن.
يه دوست خوب دوستيه كه دوستش رو همونطور كه هست قبول كنه ! تنها مشكلي كه اين دوست خوب رو دورودلگير مي كنه اينه كه دوستش فكر كنه خصوصياتي كه داره و همونطور پذيرفته شده خصوصيات برتر و افتخارآميزيه. دوست هاي خوب مي تونن در طول زمان خصوصيات خوب و بهتر رو صميمانه از هم ياد بگيرن.
من تجربه كردم كه ميشه با بي منطق ترين آدم ها هم با محبت خالصانه و صميمانه زندگي كرد و دوست بود. و بيشتر وقت ها اون مي تونه ارزش دوستي و محبت رو بفهمه و گاهي هم جواب بده. اگرچه كه شايد به سختي بتونه مثل يك فرد عاقل و بالغ رفتار كنه. براي اينكار بايد سرچشمه بي پاياني از محبت و بخشايش تو دلت داشته باشي.
كسي گفته : هر چيزي كه زيباست خوبست. يه نفر ديگه هم گفته يا شايدم من اينطور بنظرم مياد كه : هر چيزي كه خوب باشه زيباست.
زيبايي اگرتوي دل آدم آشيونه نكرده باشه بيرون چيز زيبايي پيدا نمي شه.
خوب، كافي است. بهتر، عالي است.
به چيزهاي زيبا و خوب فكر كن.
خوب، شدني است.
يك قطعه، خوبی !
عجيبه ....! و جالب !
جالبه كه آدم متوجه شگفتي هايي بشه كه توش غوطه وره و عادتا نبايد از فرط فراواني و مملوبودن محيطش از اون شگفتي، توجهش بهش جلب شده باشه.
و هيچ چيز لذت بخش تر از حيرتي نيست كه آدم از اين نوع ادراك جالبش، احساس مي كنه.
بنظرم لازم نيست مصداق خيلي عظيمي آدمو به اين شهود برسونه.
من يك مصداق* خيلي كوچولو پيدا كردم. يك المان كوچك كه ميشه تعميمش داد تا به استقرا و استنتاج، به كل اون حيرت عظيم و لذت عظيمتري برسه كه مي تونه حاصل يك مصداق عظيم و متعالي باشه.
(به عنوان يك موجود مومن به اميد و شك مكملش، بايد در اينجا بگم كه مطمئن نيستم اين همه عظمت و علو براي زندگي و دقيق تر بگم يك زندگي سعادتمندانه و يا شايد حتي عادي، لازم هست يا نه !!!)
مصداق :
روزگاري گروهي از آدم هاي رنگ وارنگ، به مرور به بهانه بحث و گفتگو دور هم جمع شدند و مدام مطالعه مي كردند، نگاه مي كردند، فكر مي كردند و روي يافته ها، انديشه ها، تجربه ها و اعتقاداتشون بحث مي كردند و سعي مي كرند(بصورتي كمال گرايانه) ضمن حفظ آزادي شون، با هم برابر بمونن و درقبال خود و ديگران احساس مسوليت كردن رو تمرين كنن ... همه يا بيشترشون به رشد و تكامل ايمان داشتند يا حداقل اميدوار بودند و ...
اما مطلب طنزآميزي كه توجهمو جلب كرد رفتارهاي اين روزهاي اون آدماست:
آدمايي كه اون همه زور مي زدند بزرگ بشن و اعضاي رسمي دنياي آدم هاي بزرگ، رسمي و جدي !!!
چند روز پيش دور هم جمع شده بودن و بدون يك كلمه بحث فلسفي و جدل منطقي، كنارهم نشستن و با موسيقي شاد زندگي رقصيدن و آواز خوندند و توي رودخونه آب بازي كردند و همديگرو خيس آب كردند و چشماشونو خوب شستند... جور ديگه اي شده بودند و داشتند جور تازه اي مي ديدند.
دست آخر كه سعيد و مريم و من نشسته بوديم تا اين ديدگاه شسته رو نهادينه كنيم و صحبت جمع كردن آدم هاي تازه بود، يك خصوصيت جالب مثل يك شهود ناگاهان از وسط جمله ها بيرون پريد: كسي باشه كه كاملا آدم بزرگ نشده باشه، كسي كه مثل ما يك ذره كوچولو از بچگي شو براي روز مبادا كنار گذاشته باشه.
اين نكته مثل يك نت ظريف ممتد تو گوشم طنين انداخت و فكرم رو مشغول نگه داشت : بچگي !!! ديدم اين روزنه كوچيك لخت ساده چطور اين همه روشنايي و شادي پاشيده بود توي روح و ذهن اون همه آدم بزرگ گنده دوست داشتني. و اين خط سير طولاني كه ظرف اين 5 – 6 سال فكرها و حس ها رو سوق داده و كشونده تا اينجا كه بگردن پستوهاي دلشون رو و اون تكه كوچولوي بچگي رو كه پنهون كردن در بيارن و رسما جزء برنامه زندگي قرارش بدن و شرط تفاهم و پذيرششون بذارنش .
خوب كه دقت كردم ديدم : توي اين تكه كوچك پنهون چه گنجينه هاي نابي جاگرفته:
صادقانه و خالص دوست داشتن همديگه عين يك كودك بدون چشم داشت و دور از معامله و حساب سود و زيان! مهر ورزيدن و محبت كردن و محبت خواستن بدون نياز به استدلال هاي مغلق فلسفي ، خوب بودن بدون چشم داشت تلافي، شاد بودن بدون نياز به بهانه هاي لوكس، راضي شدن و احساس سرشار خرسندي از خود و زندگي را داشتن و درك كردن، رهايي از قيد و بند قرارداد هاي دست و پا گير و بيفايده عصاقورت داده ها، لذت بردن از تمام آنچه دردسترس هست و كيف كردن از نعمت وجود داشتن و زنده بودن، نزديك شدن به روح خالص طبيعت و اصول ساده بنيادينش و عادت نكردن به اين همه آموختني هايي كه محيط ما را فرا گرفته و چشم هايي كنجكاو براي تازه ديدن و تازه فهميدن و تازه درك كردن و حيرت كردن ... شاد، سرخوش، خالص، صاف، ساده، خرسند، مهربان، هوشيار و سعادتمند و شايد همه اين ها اگر شده فقط براي چند لحظه باندازه وسعت ناب توشه بچگي دوام دارد. من ديدم كه ذره اي بدي و بدخواهي و رذيلت توي آن لحظه هاي كوچك خالص وجود نداشت. هيچ كس غر نزد. هيچ كس حوصله اش سر نرفت. هيچ كي نيازرد. هيچكس مكدر و دلگير نبود. هيچ كس از بودن و آمدنش پشيمان نشد. هيچ كس احساس بدي يا انديشه گس و تلخي را مزمزه نكرد. همه قاچهاي طالبي شان را با نهايت لذت خودند. و در آن ثانيه ها زندگي زيبا و خواستني بود.
همه ثانيه هاي زندگي اين طور نيست، درست! اما چند لحظه خوب قابل تجربه است. وجود دارد و به احتمال زياد لحظات بهتري هم مي تواند بوجود بيايد و شايد يك مجموعه متراكم و سرشار از ساعت هاي عالي هم ناممكن نباشد. اين اميد پيشرانه و انگيزه كوچكي نيست. براي يودن، ماندن و خواستن و يافتن. براي زندگي كردن.
* استاد روزي مثل اعلام يك كشف تاسف انگيز ! گفت: تو يك آدم objective هستي و اول به مفهوم فكر ميكني و بعد دنبال مصداقش مي گردي. (حداقل برداشت من از حرفاش همچين چيزي بود.) خب حدس مي زنم اين بار subjective عمل كردم!
قطره هاي آفتاب

امروز از صبح حوصله آسمان را سر بردند
اين تكه ابرهاي گيج سربه هوا
و آن قطره هاي ريز باران!
بس كه پابرهنه وسط حرف آفتاب پريدند
و از سر و كله نورها سرخوردند پايين
و ريز ريز خنديدند و در گوش هم پچ پچ كردند.
خيال مي كردي اين خورشيد است كه عرق مي ريزد!
عصر، خورشيد دستي به ريش آفتابي اش كشيد
و يك نفس عميق حبس شده را سوار يك آه بي صدا داد بيرون؛
نشد امروز، كه يك دل سير تابستاني بتابد !
سيارك شازده كوچولو
گاه زندگي مزخرف مي شود تا سعي مي كني با جهشي خودت را از روند كند كسالت بار بكني و پيشتر بروي. انگار براي هر تغيير كوچكي برنامه اي هزارساله پيش بيني شده و همه چيز ناچارست تا زمان ديرگاه آن بماند و بفرسايد.
مجبور خواهي شد بنشيني يا قدم ها را آهسته و با رخوت يكي درميان برداري و منظره ها را با وسواس مرور كني و سعي كني همه چيز را بصورت حركت_آهسته (slowmotion ) ببيني و تصور كني داري يك صحنه هيجان انگيز از يك فيلم اكشن را تماشا مي كني و اين آهستگي بخاطر كش دادن تعليق هيجان آميز و لذت بخش بخش توست.
جاي تعجب است وقتي كه از اين ثاينه تا ثانيه بعد اين همه طول مي كشد، چطور اين همه سال گذشته و تو هيچ گذرش را احساس نكرده اي و انگار تازه متولد شده خودت را توي هچل انكون و شرايط خاص خودت پيدا كرده اي؟ هر ثانيه رخوت بار جديد حيرت تازه اي ازين سنخ در خود دارد.
گاهي تصور مي كنم زمان مثل حبابي است من را احاطه مي كند. هر از گاهي به خوشبيني وسوسه مي شوم انگشتم را از اين حباب بيرون بياورم و گوشه از دنياي بيرون را شده به سرانگشتي تغيير دهم _ دنياي كهنه كند تنبل بيرون! _ ناگاهن مقياس و سرعت گذر وقت تغيير مي كند و مثل سيارك سرگردان كوچكي كه در فضا معلق است ناگهان با سرعت غيرقايبل كنترل و سريعتر از قدرت پردازش ذهن سيارك به گردش در ميآيد. حالا دور فيلم ناگهان تند شده و همه چيز بسرعت و قبل از آنكه بتواني واكنشي نشان دهي از جلوي چشمهايت مي گذرند و خارج از كنترل تو همه سيارك كوچك به احجام معلق ديگر برخورد مي كند و تو توي حباب ات مدام به اطراف پرتاب مي شوي و همه چيز و همه جا را آشفتگي پر مي كند. آرزو مي كني همه چيز دوباره بايستد و به حال اول برگردد و اصلا از هر حركت و تغيير بيزار مي شوي. به كندي حركت حباب و چرخ زمان كند مي شود و بشكل هشدار دهنده و عبرت آميزي به حال اول بر مي گردد. تو گوشه افتاده اي و از تعجب دهنت باز مانده . با احتياط بلند مي شوي و به اطرافت نگاه مي كني ... زمان زيادي لازم داري تا خودت و سيارك يا حبابت را جمع و جور و مرتب كني و با كمال شگفتي مي بيني كه در همين چند لحظه سرعت و آشفتگي باندازه سالها از سيارك هاي كند و لاك پشت مانندي كه در همسايگي ات تسليم زمان بوده اند و وابسته به سرعت كندش سلانه رفته اند، عقب افتاده اي ... !
يعني اين همه تنبيه و تاوان شتاب ات براي تندتر رفتن و اشتياقت براي تغيير دادن و پيشتر بردن است؟
و چه كسي اين مسخره بازي را ترتيب داده است؟
گوشه حبابت مي نشيني و فكرهاي پريشان مثل يك كابوس بي سروته همه ذهنت را پر مي كنند. از يك طرف نمي تواني وجود چنين سيستم كمدي احمقانه اي را باور كني و به قوه ادرام و پردازشت شك مي كني و مي گويي اين ها توهمي بيش نيست و اگر باور كنم به ديدگاه جبري تسليم شده ام و فرديت و قدرت انتخاب و اختيارم را منكر شده ام.
از طرفي نيشخند لاك پشت ها ... غيرقابل تحمل است !
مارمولك – ياداشتي ديگر
استقبال قابل توجه مردم ايران از پيام هاي طرح شده در فيلم مارمولك كه بايد در مقطع زماني و ويژگي هاي اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي و سياسي مملكت ما در اين مقطع مد نظر قرار گيرد، نشان دهنده موضوعاتي بود كه در ياداشت اول به آن پرداخته بوديم.
اين موضوعات شامل حكايت اعتراض و دلتنگي مردم از تنگ نظري و عدم شرح صدر مدعيان قيموميت بر سعادت و صلاح ملت بود و آنها كه سفره رستگاري را آن چنان كوچك پهن كرده اند كه بزرگترين متاعي كه در آن جا مي تواند گرفت، ريا و تزوير است. سخت گيري هاي سبك سرانه به بهانه حفظ دين پيامبر (ص) و خدا و جبر و تحديدهايي كه در اين راستا صورت گرفته است در تمامي اين سالها مايه دلسرد شدن بسياري از عامه مردم جامعه از جاي گرفتن در دايره خواص مورد قبول متوليان دين و نيز موجب رويگردان شدنشان از اعتماد و استمداد از اين جماعت گرديده بود تا جايي كه بسياري، بسادگي اميد بهشتي را كه با چنين خستي تسهيم مي شود را از دل پاك كرده بودند. بخصوص كه عملكردهاي متناقض بستگان و وابستگان اين توبه فرمايان جلوت و ديگرنمايان خلوت اين فرآيند را تسريع و توجيه مي كرد. در چنين فضايي است كه مارمولك با وجود داشتن همان لباس و هيئت سنتي تنها با دادن نويد و بشارت تنها كمي فضاي بيشتر و انعطاف بيشتر روي نقطه درد انگشت گذاشته و توجه و تاييد مخطابان عام را بسادگي جلب مي كند بطوريكه فرد متدين يقه بسته سخت گير (كه تنها فيلمي كه تماشا كرده قبل از مارمولك امام علي (ع) دادوود ميرباقري بوده) متوجه حصارهاي سنگي كه دور محدوده مسلك رستگاري كشيده و خود و اذنابش را در آن معتكف مي داند، مي شود و به هيئت سنتي محبوب كه با نشان دادن چند چشمه وظايف فراموش شده به عنوان كرامات صالحه و چند پيام شايد نه چندان عمقي آن دلخوش مي شود و همچنين مخاطب عادي جامعه امروزي كه ميان هياهو و جنجال كمپاني ها و مدها و رسانه ها فرصت مطالعه و تدقيق و كنكاش ايدئولوژي خاص و موجهي نداشته ( گرچه گاه نوستالژي يافتن هويتي: ملي، تاريخي، فرهنگي، ديني، نژادي يا هر متكاي ديگري در اين عصر بي وزني تلنگرش مي زند و گاهي مسحور رنگ و لعاب سرگرمي ها و اسباب بازي هاي تازه ابررسانه ها و تكنولوژي مي شود) جذب اندك روشنايي اميدي مي شود كه از روزنه حرف هاي قالب شكن و سنت ستيز اين پيامبر تازه مي تابد.
استقبال از فيلم و به تبع آن از حرف هايي كه براي گفتن داشت در سطح جامعه بسيار شبيه است به استقبال اوليه مردم از شعارهاي دولت اصلاحات كه با همين سنخ شعارها ملت تاريكي كشيده را مجذوب خود كرد و اگر جانب انصاف را نگاه داريم براي وسعت بخشيدن به فضاي تنگ و جبرآلود وفاقدانعطاف فكري جامعه و ذهن اقليت حاكم بر آن - كه از مزاياي اين جمود و انفعال عمومي كه طبعا تك صدايي بودن قدرت و تبعاتش و سكوت عامه مرد بهره مند شده – دست و پنجه اي نرم كرد و قرباني هايي هم داد ولي نهايتا در هزينه كردن نابخردانه از كيسه مردم براي تامين پشتوانه معنوي جنبش اصلاحات و نيز در عملكرد ضعيف و دورازانتظار ديواني و كشوري عليرغم سردادن شعار شايسته سالاري و تخصص محوري و نيز رويكرد فرصت طلبانه و آرمندانه در عرصه مديريت ضعيف اقتصادي چه در سطح كلان و چه جزء مايه لغزاندن مجدد و عميق تر مردم به ورطه بي اعتمادي و دلسردي گرديد.
شايد اگر داستان فيلم مارمولك هم در فضايي واقع گرايانه تر جريان مي يافت، آن استقبال سرخوشانه ابتدايي به فرجام مشابهي متتلا مي شد.
زماني كه مارمولك فراري مورد عفو قرار گرفت و مقبوليت اجتماعي نردبان ترقي شغلي اش واقع مي شد، زماني كه با زندانبان مجاور (بازرس ژابر ؟! ) در سيستم جزايي و قضايي همكار مي شد. او كه با تماشاي چند صحنه قلب تلويزيوني تبديل به آخوند مدرنيزه شد بعد تر مي توانست با چند تا سي دي مداحي پاپ و چند تا از همين كتاب هاي (كلكسيون لغات) نقد بر فلان ايسم و بهمانيته و چي چي سيون هم نرخ منبرهايش را بالاتر ببرد هم دامنه فعاليتش را و هم تنوع مخاطبان از لحاظ كلاس سوات را بيشتر كند و كم كم از عرصه منبر بر كرسي مجلس عوام و بعد محفل خواص عروج كند ودر موقعيتي كه از روي شفقت به عزيز دل برادر ديگر نيازي به استفاده قهرآميز از سه روش سخت رسيدن به خدا (كف گرگي زيرزانو و كله) ندارد بلكه عزيزخانه دل برادر (در صورت لزوم) در خدمت و عرض ارادت و اخلاص حاضر مي شود! و ... آيا در اين زمان بازهم آقا رضا مارمولك خواهد توانست براي حفظ محبوبيتش و اهميتش نزد عامه از « ذات خوب و انساني » مايه بگذارد و آيا دست هاش را براي شغلش و امرار معاش كنار مي گذارد و دلش را براي مردمش؟!
اما فكر مي كنم امروز ديگر دغدغه مردم خيلي فضاي تنگ فكري و فرهنگي و اجتماعي نباشد. شايد تنها در عرض همين يكي دو سال و بويژه درچند سال آينده دغدغه گشادي فضاي بلااستفاده گوارشي بيشتر ذهن ملت را مشغول كند. ديگر چشم اميدجوي كسي دنبال شكرپراكني لب هاي نوراني مارمولك نخواهد بود، و نگاه كودكان و پيران امتداد گهربار جيب و دستي كه به آن رفت و آمد دارد را دنبال مي كند.
تعجبي هم ندارد براي ملتي كه به شهادت گزارش هاي تلويزيون، متفق القول مي دانند، انرژي هسته اي حق مسلم ماست اما نمي دانند آيا داشتن شغل، غذا، سرپناه و امكانات اوليه و رفاهي ثانويه (چرا رودربايست؟) براي خودش، فرزندش و نسلي كه در پي او خواهد آمد، نياز، حق يا شايد شان او هست يا نه ...؟!!!
هنوز بچه مدرسه اي نبودم. مدام توي كوچه و كوچه باغ هاي نزديك پي بازي و شيطنت چرخ مي زديم. پي گنجشكي، پروانه اي ملخي يا نوزاد غورباغه اي كه مدتي سرگرممان كند. زن ميانسال همسايه گاهي لب جوي آب رخت مي شست. چادر به كمر بسته آستين بالا زده پيراهن گلدار بلند دامن دار به تن و پيژامه مردانه خنده داري به پا داشت، چندك زده بر سر سنگ تخت و صافي كنار جوي و مدام در حال چلاندن و ساييدن رخت و لباس هايش. آنقدر تقلا مي كرد و نشسته شلنگ مي انداخت كه گاهي متوجه نمي شد چادرش از روي سرش افتاده و در همين اثنا مردي دوچرخه سوار كه ناگهاني سر مي رسيد و رد مي شد، هول مي كرد، از چادر يادش مي رفت، دامن لباسش را مي كشيد روي موهاي تا به تاي بيرون افتاده اش و حجاب مي كرد...!
ديدن كون و كمر لاغر زن كه لخت مي ماند خيلي زود هم براي مردهاي رهگذر تكراري شد هم براي بچه ها چيز خنده داري نبود!
سلام
سال نو مبارك !
(آره مثل اينكه يك ماهی گذشته ...! )
اين مدت دسترسی به اينترنت نداشتم و مشغله ام زياد بود.
از دوستانی كه لطف كرده اند تبريك گفتند متشكرم و سال بسيار خوبی برای همه آرزو می كنم.
دوباره می نويسم و اميدوارم مطالب پخته تر و مفيدتری ارايه كنم.
دوستدار و ارادتمند شما : سعيد. م . ساده
